از نردبان پایین میآییم که نترسیم.
احمقیم انگار.
هِه؛ احمق هم اگر نباشیم خوب ادای احمقها را در میآوریم احتمالاً که اینقدر باورشان میشود.
احمقیم انگار. نهنگِ سوییسایدال.
\بعدی{}
غریب ماندهایم.
از، و به خودمان. \مکث{100} \ریز{خودمانیم؛ حالا که برگشتهایم، خیلیهای دیگر هم هستند.}
چطور شد که بیخیال شدیم؟
چطور ممکن است آدم بیخیالِ «خود»ش بشود؟
شاید اگر هفتهای یک بار هم که شده با خودمان قدم میزدیم، زودتر میفهمیدیم که تاریخ ما را فراموش کرده آلردی.
\بعدی{}
از آن موقع تا حالا… یک گرگ آبی کشتهام و یک بلبل و یک ماهی قرمز.
بلبلش هم سبز نبود. قهوهای بود. قهوهایِ \پاک{گهی\مکث{1000}} قهوهای.
\بعدی{}
من از آن خاطرهی غمزده پیدا شدهام،
و از آن تاریخی،
که خدایان به دروغ،
و به بازیگوشی،
بازگو میکردند.
و من آن را تکرار.
و تو آن را تکذیب.
من از آن خاطره و آن غم و تاریخچهاش،
و از احساس خدایانِ دروغ،
و از این تنهایی،
بیزارم.