عجب روز بدی بود.
میخندم.
قرار نبود اینقدر بخندم. با خودم مرور میکنم.
«آره راست میگی. قرار نبود.»
امّا باز میخندم.
دنیا بازیِ خوبیست و سختیِ مراحلش اکیداً صعودی.
از سختیِ مراحلِ بازی امّا چرا لذّت نبریم؟
چرا نخندیم بینِ اینهمه عصبانیّت؟
چرا بازی نکنیم؟
\بعدی{}
بعضی آهنگها رو هم میشه درست گوش داد:
«نمیدونی (تو که عاشق نبودی) چه سخته مرگِ گل برای گلدون.
\لینک{http://www.aparat.com/v/obr7i/%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85___%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86}{–} زمستون – افشین مقدّم»
\بعدی{}
با ناشری صحبت کردم تا تمامِ حرف-نزدن-هایِ بعد از مرگم را منتشر کند.
«موجیم؛ که آسودگیِ ما عدمِ ما ست.»-استایل.