کلّ غرغرهای گذشتهام چسناله به نظر میرسند؛ دوری، خستگی، روزمرگی.
هِه؛ گهخوریهای اضافی.
کدام خودکشی؟ از چه کسی فرار کنیم؟ به چه کسی فرار کنیم؟
از خودمان به خود-آی-مان؟
از نا-خود-هایمان به نا-خدای-مان؟
از بیخودی-هایمان به بی-خودی-هایمان؟
\بعدی{}
به هر حال من ماندهام و دنیایی که اساساً «» است. [کلمهاش را نمیدانم. یک ماه است میگردم. پیدا نمیکنم. شما هم نگردید. پیدا نمیکنید.]
دنیایی که کف دستم را از بالا تا پایین روی صورتش میکشیدم و با حال تحقیر میگفتم: «عمویـــــی!»
دنیایی که حالا بزرگ شده و میخواهد انتقام بگیرد.
دنیا را استودیوی سکوت میکنم برای خودم.
و مافیا با-زی میکنم. با-نگاهم. با-دیگران.
\بعدی{}
پاییز خوبی بود راستی نارسیس.
سرد مثلِ من. سرد مثلِ تو.
نه مثلِ ما امّا گرم و جاودانه.