Living life one minute at a time

بیپ
نفس می‌کشد.
از همان روزی که شروع به نوشتن کردم هوا گرگ و میش بود.
من نمی‌دانم «گرگ و میش» چه‌جور هوایی‌ست. اما احتمالاً هوای خوبی‌ست.
مثل آن روز که نمی‌دانم هوا چطور بود. اما احتمالاً هوای خوبی بود.
بیپ
هنوز.
من از خواب که بیدار می‌شوم، نه قهوه می‌ریزم، نه سیگار می‌کشم، و نه حتی خمیازه می‌کشم.
[خم‌یازه؟ شاید ۲ امتیاز. ولی خب «دهن‌درّه» هم واقعی‌تر است و هم یک خستگی تمام‌عیار را با کراوات «یازیدن» ۲ امتیازی نمی‌کند.]
من از همان رخت‌خواب مستقیم می‌پرم توی لباس‌های‌م. ۳ امتیازی.
بیپ
کاش تا ابد ادامه داشت.
دلم از این جا تا فردا پیاده‌روی می‌کند.
مغزم اما… مغزم بوی بادام‌زمینی می‌دهد.
اسکارلا هم اصرار دارد که «چرا اینقدر با دوم زمینی [sic] مشکل داری تو؟»
از او اصرار و از من انکار: «مشکل کجا بود؟ صرفاً از بوش چندشم می‌شه.»
بیپ
– «خونه بدون یخچال خونه نمی‌شه.»
+ «پرده و یخچال»
* «کسشر، کسخل، کسنمک»
بیییییییییییییییییییـ…ـپ