از خواب پریدم. به پهنای صورت میخندیدم.
چند ثانیهای طول کشید تا بفهمم خواب بوده.
اگر پارسال بود شاید بر حسب این خواب یک تصمیمی هم میگرفتم حتّی؛
حالا اما؛ اعتقادم را به خوابها از دست دادهام. و به کو-اینسیدنسها. و به نگاهها.
حالا؛ من به اتّفاقات ایمپلیسیت زندگی حتّی فکر هم نمیکنم.
خودمانیم؛ هدف هم از اوّل همین بود.
\بعدی{}
این که چرا هنوز دیروز است سؤال بزرگیست.
نهفقط برای من؛ که برای خیلیها.
خیلیهایی که تا به حال ندیدمشان و امّا، میدانم که هستند.
خیلیهایی که شاید اگر یک جوری ابراز وجود میکردند الآن همهیمان دور هم تیریپ اَنتِلِکتی برداشته بودیم و [سیگار که بعد از رفع تحریم ارزان شده] ماری-جو-آنا چسدود میکردیم.
ما [خیلیهایی که دیروز بودنِ امروز هنوز برایمان سؤال بزرگیست و تا به حال هم هم را ندیدهایم] در خودمان که غرق میشویم از فردا سر در میآوریم. آنقدر هم خودمان را سبک نمیکنیم که ماشینهای فردا را پرنده تصوّر کنیم و مردمانش را هایلی اویلبل.
ما فردا را نگاه میکنیم. ۲۴ ساعت فرام ناو.
۲۴ ساعت فرام ناو جذّابیّتهای خاصّ خودش را دارد برای تمام کسانی که منتظرند؛ \لینک{https://en.wikipedia.org/wiki/Joyce_Vincent}{منتظرِ مرگ}.
۲۴ ساعت فرام ناو شاید مردم زمزمه کنند: \چبر{“He was not mean, per se, but he rathered not engage with people.”}
۲۴ ساعت فرام ناو حلوا پخش میکنند.
و من حلوا دوست دارم.