خب… این بار الکی شروع میکنم.
الکی نفس میکشم. الکی مینویسم. الکی موزون میشوم.
و خدا را چه دیدی… شاید هنوز هم الکیهای من از حسابشدههای شان حسابشدهتر بود.
[شان را هفتهی پیش در کافه ویونا دیدم.
با تمام شان-آتان-بازیهایش؛ جُم نخورده بود.
خوشحال شدم که دنیای شان هنوز هم مثل قبل است.]
TODO
\بعدی{}
آدمها پُرَند.
از تئوریهای شنبه-دوشنبه در مورد رابطههایشان.
از پیدا کردن نیمههای گمشده،
از گم کردن نیمههای پیدا شده… که خب، دیگر اسمشان را نیمه نمیگذارند؛ خیلی که کولیمنگولی باشند میگذارند اِکس و بعد هم دنبال مقدارش میگردند در معادلههایشان. تهش هم به تناقضی-چیزی میرسند لابد. [راستش را بخواهید هیچوقت حرفهایشان را تا ته دنبال نکردم که بفهمم آخرش کجا میرسند.]
TODO
من هم نمیدانم با این نوشته کجا میروم. مینویسم شاید که یادم باشد؛
که قول دادهام.
که «قول دادهام که به قولم وفا کنم.»
\بعدی{}
«هَرگز به تو دستم نهرِسَد،
ماهِ بلندم،
اندوهِ بزرگیست؛ چه باشی، چه نباشی.»
\نت{شاید هم باید یک وقتی بگذارم دستی به سر و روی اینجا بکشم. مگه نه؟}