a sort of temporary peace

برایش توضیح می‌دم. یا لااقل زور می‌زنم.
آ: «مثلاً زندگی‌ای که تتریس بود و ما شطرنج بازی‌ش کردیم. \لینک{https://medium.com/life-learning/your-life-is-tetris-stop-playing-it-like-chess-4baac6b2750d}{مگه نه؟}»
فهمیده… تعجّب می‌کنم. [و زیرِ لب خودم را به خاطر جدّی نگرفتن دیگران لعنت]
آرام می‌شوم. لبخندک‌ک‌ی هم می‌زنم حتّی.
م: «راستی آنابل؛ قرار بود تا چند بشمارم؟ از دستم در رفت باز.»