Waking up to the light of a lightening

دنیا گیج می‌رود سرش که دورِ من می‌چرخد.
[با سرگیجه اگر پیش دکتر بروید اوّلین سؤالش این است که: «اتاق دورِ تو می‌چرخه یا تو دور اتاق؟»
حسّ شوخ‌طبعی‌تان را اگر حفظ کنید می‌توانید یک مکثِ کوتاه کنید و جواب بدهید: «مگه حرکت نسبی نیست؟» تا لبخند دکترِ کچلِ بداخلاق را \چبر{win} کنید.]
دنیا هر چه سخت‌تر بگذرد بیشتر معنی می‌دهد.
هر چه سخت‌تر بچرخد با اعتماد به نفس بیشتری پلی‌لیستِ \چبر{Life Sucks}-تان را از چپ به راست پلِی می‌کنید،
نفس‌های‌تان را عمیق‌تر می‌کنید و،
[خب شک ندارید که خنده‌تان نمی‌آید؛
بی‌خودی زور نمی‌زنید و]
لبخندهای بی‌رمق را با قدرت فِیک می‌کنید.
این روزها… دنیای من گیج می‌رود و همه‌ی اطرافیان من فقط خنده می‌بینند از من.
\بعدی{}
– «آنابل و آریل هم از زمستون برا…»
ناخودآگاه می‌خندم. تعجّب می‌کنند. حق هم دارند.
تعداد تعاملاتِ غیرِ تک‌کلمه‌ای من و آنابل مجموعاً کمتر از تعداد انگشتان دست بود. در یکی از همان انگشتان دست امّا با هم یک پازل ۲۰۰۰ تکّه را درست کردیم. آنابل بزرگ‌تر از من بود [و امیدوارم باشد هنوز هم] و تعجّب می‌کرد از این که من داشتم پازلی را که بیش از یک ماه بود شروع کرده بود یک‌شبه تمام می‌کردم.
چطور می‌شود این‌قدر از آدم‌های دنیا بی‌خبر بود؟ پس چه غلطی می‌کند مارک؟
+ «آنابل کجاست راستی عمّه؟»