به نامِ خدایی که اینجا هست و آنجا نه؛
همان خدایی که صبحِ امروز خواب ماند (چون دیشب داشت تا دیروقت با دوستدخترش در فرانکفورت چت میکرد) و بدو بدو به سمت دیارِ باقی شتافت.
موضوع انشاء: خدا
\بعدی{}
آدمها اصولاً میروند؛ اصولاً قرار است بروند.
و تو نگاه میکنی. گاهی برایشان دستی تکانکی میدهی.
گاهی لبخندی براشان فِیک میکنی.
گاهی نگاهشان را میدزدند از تو.
تویی که احساس را از ذهن افراد بیرون میکنی،
و یاد تلخترین خاطراتشان میاندازی.
تویی که سرما را [مثل کورتون] به عضلههای شلشدهی روحشان تزریق میکنی؛ بیآنکه به روح اعتقاد داشته باشی.
توی دیوانهساز.
کجا بودم؟ ها؛ نگاهشان را از تو[یی که توصیفت پیش از این آمد] میدزدند.
تو امّا آن پیرزن تنهای خانهی قدیمیِ تهِ کوچه هستی، که بچّههای محل در موردش داستان میبافند.
تو امّا هیچوقت… اَه! من که تو را میشناسم…
نگاهشان را از تو[یی که توصیفت به این سادگی نبود و یک ضمیمهی فنّی نیاز داشت حتّی] میدزدند و تو هم عادت داری.
م: «هِی تو؛ دلم برات تنگ شده بود.»
\بعدی{}
با خطچینهای قرمز قدم میزنم.
قرمزها من را دوست دارند. من هم قرمزها را. و هیچکس دیگری ما را.
باران دست من را میگیرد. فشار میدهد و میبارد. من اما نمیبارم.
کویرم؛ مثل گوگوش که داد میزند: «کویـــــــرم»
مثل من که هر بار در ذهنم داد میزنم
و \چبر{London Grammar} میشود ذهنم؛ \چبر{Wasting My Young Years}.
خستهام نارسیس. مثل عقربههای ساعتی که یک روز نگاهش نکردهاند.
عقربههایی که سرِ جای اوّلشان هستند و حسرت میخورند که یک روزِ دیگر را بیهوده چرخیدهاند.
۶ و ۳۲ دقیقه و ۳۱ (و خردهای) ثانیه میخوابم.
\بعدی{}
نارسیس… پایهای باز دنیا را به رقص وادار کنیم با خودمان؟
پایهای تا تعظیم دیگران را ندیدهایم بیخیال نشویم؟
پایهای آهن[گ]ی بشیم باز؟
قدم بزنیم، سرمان پایین باشد، هودی سرمان بکشیم و از سلام کردن طفره برویم؟
و هدفون بگذاریم در گوشمان و صدای سکوتش را چنان زیاد کنیم که دنیا حرکت اشباح شود؟
\بعدی{}
بالأخره هر چیزی پایانی دارد.
\نت{و آیا این نوشته پایان دوران سوم است یا شروع دوران چهارم؟}