گاهی اینقدر مسخره ناراحت میشوی که خجالت میکشی گریه کنی حتّی؛
\چبر{drop a tear} میکنی و وانمود میکنی عطسه در دماغت گیر کرده و اشک آمده.
من هم که ژانر تئاتر را به گاء دادهام… فاکِ خودتان.
\بعدی{}
چقدر تکراری شدهام که تمام نوشتههایم با «آن روز» و «ام روز» و «:دی روز» شروع میشوند.
من از همان روزی که رفتی پایم به دلگیر کرد و در لوپ افتادم.
در لوپ اما تا بخواهی سیگار هست. من هم که سیگاری نیستم.
[غصّه میخورم،
تنهایی،
از اینکه ای کاش سیگاری بودم؛
اینکه ای کاش سیگاری بود مرا.]
\بعدی{}
گوگل (با تمام ابهّتش) معتقد است من پنگولینم. [و خب لابد یک چیزی میفهمد]
من اما آرمادیلو را بیشتر دوست دارم.
کاش از اونا بودم.
\بعدی{}
دنیا ساکت شد. هاشهاشهاش.
برای شما آدمها شاید خیلی وقت باشد که شب شده است،
برای من امّا،
سالهاست که صبح است و سکوت.
سالهاست که گنجشکهای اوّل صبح میخوانند و صدایی نمیدهند اما.
هاست که سال-ساهای بیصدا اجرا میکنند روی صحنه رقّاصههاهاها.
سکوت درد دارد.
من نمیگویم.
دانشمندان \لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/Comfort_noise}{میگویند}.
میفهمید؟ من نه. دانشمنها.