Leave Olivia, or you’ll live a lonely loveless life

آن روز خدایی آمده بود به خوابم.
از لانتغه‌کوت، و در حالی که با تکه گوشتی که لای دندانش گیر کرده بود کلنجار می‌رفت، با من حرف می‌زد.
می‌گفت می‌خواهد من را به عنوان پیامبر خودش انتخاب کند. [و در تلاش بیهوده‌ی دیگری زبان‌ش را بین لب و دندان فشار داد و صدای تْسْک‌ی ایجاد کرد]
پرسیدم اختیاراتم چیست، که گفت «ببین؛ هر کاری دلت می‌خواد بکن. فقط حواست باشه که من خدام دیگه.»
قبل از اینکه وظیفه‌ام را بپرسم مثل همه‌ی خداهای قبلی ناپدید شد. من هم خب، خیلی وقت بود بی‌کار بودم.
به هر حال؛ پیشنهاد این خدا آخریه را قبول کردم و مشغول کار شدم.
\بعدی{}
خدا آخریه دیروز در انتخابات کلّی‌میلیون و یک نفری با اختلاف یک رأی از رقیب‌ش برد.
انتخابات سرِ یک گربه بوده گویا.
من هم رأی دادم. هم برای اینکه نگویند صاحاب‌گربه برای‌ش مهم نیست، هم اینکه خب، یک زمانی برایش کار می‌کردم.
خلاصه خداهه پیشی را گرفت و (به عنوان مشاور ارشدش) داد دست من.
حالا من مانده‌ام و یک گربه و دفترچه‌ی خاطرات خدایی که در مورد آن روز نوشته:
«صدا کن مرا… لطفاً… لطفاً…»
و خدایی که فرار کرده از ترس این‌همه حامی و آن‌همه مخالف.
از ترس اینکه یکی از حامیانش از او روی برگرداند.