I was killed by the end of the night

زیر لب زمزمه می‌کنم: \لینک{http://blog.horm.org/?p=826}{«یهو خدا گفت دلم گرفته»}.
دلم…
\بعدی{}
می‌دانی نارسیس؟ هیچ‌وقت قرار نبود برسیم اینجا.
از خود خداهه پرسیدم. گفت: «قرار که نبود؛ دیدیم هیجانش زیاده گفتیم زیاد انگولکش نکنیم خراب نشه.»
محافظه‌کار بودن خداهه به کنار، من و تو \لینک{thel://45708001am/}{دیگه} چرا؟
بیا یک روز فرار کنیم و به آماندا هم نگوییم، خب؟
مری-جوانانه‌ای بزنیم و به مادِر-مری نگوییم، خب؟
بیا یک روز هم که شده به یاد قدیم‌ها بدجور دنیا را دور خودمان بچرخانیم. دیل؟
\بعدی{}
نیستی.
نه از آن نیستی‌هایی که «چرا رفتی؛ چرا من بی‌قرارم؟»
از آن نیستی‌های معاند هستی،
همان‌ها که اکتیولی توی چشم آدم می‌کنند نبودنت را،
نه بودنت را،
نه بودنترا.
می‌نویسم. بودنترا می‌شود سبک نوشته‌هایم.
می‌برم جایزه‌ی سبک‌سنگین‌شده‌ترین سبک نالیدن را؛ بودنترائیسم.
به خیال خودشان خوشحال شده‌ام.
باید لبخند بزنم؟ که فکر کنند خوشحالم؟ که نخورد توی ذوقّ‌شان؟ که نگویند «عجب آدم ضدّحال و قدرنشناسی»؟
صورتم را تغییر وضعیتی می‌دهم؛ خنده‌ی بی‌ساختاری می‌شود. می‌گذارند به حساب اینکه «بلد نیست درست بخندد بنده‌خدا.»
می‌زنم بیرون.
می‌دوم اینجا و… شروع می‌کنم. زیر لب زمزمه می‌کنم: «یهو خدا گفت دلم گرفته».