داشت میبارید آن روز، عطر. از تو. از تو. از تو. به تو.
من آن روز هم میم بودم و میم رفتم و پیچیدگیهای ذهنم را از تو، میم، پرسیدم.
و به هیچکسهای عالم وعده میدادم گذشتنت را، از همان محلّی که گذشتی.
من آن روز بدیهیترینهای عالم را به هم بافتم. آسمانی که عطر تو ریسمانش شده بود و بافتههای من از گوشهای تو آویزان. آسمانی که گوشواره بود، اَت.
آن روز، برف میبارید. خوب یادم هست؛ شفّاف. با احتیاط قدم بر میداشتیم که برگ سبز درختان کاج زیر قدمهای از-شادی-گرممان خرد نشود.
هنوز هم میبارد. باران، عطر، برف، نگاهت.
و مینشیند، سنگین؛ سنگوار.
سنگ میشوم. و از سرمای زمستان فقط تو باقی ماند.
فقط تویی ماند که صدای لرزانم را شنید. فقط من، همان که ترسید برای اوّلین بار، از این که لرزش صدایش از سرمای دردآور زمستان دردناکتر باشد.