Do you feel theL awakening?

هِی خدا!
هِی جان‌کوچولوی بزرگِ کودکی‌های من،
اِی خالق هر آنچه هست و نیست و الخ،
می‌آیی تبادل \چبر{trick} کنیم؟ خیلی حوصله-سر-بر شدی جدیداً.
هِی فدریکو؛ تو هم فاک آف. باشه؟
\بعدی{}
حماقت را صرف که کرده‌ام هیچ؛ از حالت اکتیو به پسیو هم برده‌ام.
احمقم و خسته. به ذهنم می‌رسد بلافاصله که کدام‌تر؟ نمی‌دانم. [آخیش]
زیاد خواب نمی‌دیدم آن روزها… اما همان‌هایی که می‌دیدم را هم مرور نمی‌کردم.
آن روزها؛ «آن روزها آدم‌بزرگ‌ها و زاغ‌های فراق این‌سان فراوان نبودند»
آن روزها نوشتن از فردا جرم بود. جرم رمّالی و تشویش. حمّالی و تشویق.
آن روزها
همان روزی غلط کردم که نوشته‌های‌م را گم کردم. همان روز.
\بعدی{}
[شکستگی‌های‌م را بی‌بندم و باری به هر جهت.
خسته‌ام.
خسته‌ام از دفاع. خسته‌ام از دادگاه‌های غیر الهی که درِشان سرعت بالاست. مازراتی.
خسته‌ام از حرف زدن، نوشتن، برگشتن.
خسته‌ام و قهوه-لازم. قهوه؛ چون شما باکلاس‌ها چای نمی‌خورید لابد.
شما باکلاس‌ها لابد املت را هم بدون قاشق و ادوات نمی‌خورید.
خسته‌ام و تکراری‌ست خسته بودن. بی‌کلاس است شاید حتّی.]
+ امروز حوصله ندارم دکتر. فاین؟
\بعدی{}
کارلا اشکروگر یونانی را می‌بوسم. می‌پیچم از دردش به خودم؛ پیچیدنی.