\لینک{http://blog.thel.ir/wp-content/uploads/2014/06/Delgir.mp3}{صدا}… برمیگردم..
\بعدی{}
آدمها چه موجودات دلگیری هستند،
وقتی سوزنشان را نخ میکنی،
تا برایت دروغ ببافند.
چقدر میچسبد سیگارت را در گوشهای بکشیّ و
هیچکس با خندههای تو به عقدههایش پی نبرد.
از آدمها دلگیرم؛
که خوبهای خودشان را از بد تو موشکافی میکنند،
و بدهایشان را در جیبهای لباسهایی [که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند] پنهان میکنند،
از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری،
و دردهایت را که میشنوند،
خیالشان راحت میشود؛
هنوز میتوانند خودشان را کمی از تو کشیشتر ببینند.
از آدمها دلگیرم وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است.
همین که گیرت بیاورند تمام آنچه را که نمیتوانند به خورد خودشان دهند،
به تو اثبات میکنند.
به کسی غیر از خود برتریهایشان را آویزان کنند،
تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند.
و هر بار که ایمانشان را از دست دهند،
آنقدر امین حسابت میکنند که تو را گواه میگیرند،
ایمانشان که پروار شد،
با طعنه میگویند: «این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاوردهام.»
از آدمها عجیب دلگیرم؛
از اینکه صفتهایشان را در ذهنشان آماده کردهاند،
و منتظر ماندهاند تا تو تکان بخوریّ و، ببینند به کدام صفت مینشینی،
و تو را هی توصیف کنند،
هی توصیف کنند،
هی توصیف کنند.
خندهات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی.
دردشان بیاید و انتقامش را از تو بگیرند، تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست.
از آدمها دلگیرم که گرم میبوسند و دعوت میکنند،
سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند.
دلت…
دلت که از تمام دنیا گرفته باشد،
تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری.
دلم گرفته است…
همین را هم میخوانند و باز خودشان را آن مسافر آخر قصّه حساب میکنند.
\لینک{http://dar-shahr.persianblog.ir/post/197/}{هومن شریفی}