WWIIIde

با خودم تکرار می‌کنم،
«ایزی از اِ کیس»،
دنیا می‌ایستد. استغفار می‌کنم.
خداهه هم که، خب، زیاد گیر نیست؛ می‌بخشد.
تنها می‌شود باز و لعنت می‌کند خودش را که اینقدر زود وا داده.
به خودش قول می‌دهد به این سادگی نبخشد دیگر بندگان‌ش را.
\بعدی{}
بازگشته‌ام.
[می‌خواستم بنویسم «باز برگشته‌ام» که دیدم ترکیب طولانی‌ایست به نسبت معنایی که انتقال می‌دهد.
دیدم که نسبت طلایی را بهم می‌زند.]
دیدم که دنیا برایش مهم نیست. دیدم که دنیا زیادی بزرگ است برای این که دو سرش ایستادن کنیّ و داد بزنی حرفت را.
داد بزنی احساسی را… بل که برسد از آن حنجره‌ی پاره‌شده‌ات یک-دو بیتی به آن سرِ دنیا.
دنیا را زیادی \لینک{blog://14435931pm/}{بزرگ}ش کردید؛ افتخار هم می‌کنید؟
افتخار می‌کنید لابد، که به مردم اطّلاع‌رسانی کرده‌اید مساحت کره‌ای را که تا آخر عمرشان یک‌عِن‌م‌ش را هم نخواهند دید. افتخار می‌کنید لابد که مردم می‌فهمند هر لحظه چه چیزهایی را از دست می‌دهند.
دنیای‌تان بزرگ است؛ خسته‌کننده-بزرگ است.