اسکارلا [که کم هم شبیه همین جوهانسون-سامهاو-معروفه نیست] شروع کرد غرولند کردن.
لبهایم را بالا کشیدم، [و با خودم فکر کردم عجب قیافهی بامزهای دارم احتمالاً؛ نمکش را کم کردم و جدّی شدم]
چشمهایم را از درون، به سان شترها (تگ کن اخوی: شتر، پلک، دبستان) بستم.
شروع کردم به زمزمه [یا شاید مزمرایز؛ شاید من آنقدر شوتم که کراس-لنگوئج چت میزنم] شدن.
میدانی آماندا،
داستان این روزهای من شده ترکیب خطّی همین اراجیف.
\نت{ممنون از \کج{روحانی} خوبی که «شهین»های دانشکدوی ما را مسخره میکند. و ایمپلیسیتلی من را پیر میکند از آنجا که حرفهایش از همین حرفهای ضدّ حال من است برای دانشجوندههای مهدکودکمان.}