«زمین میچرخد.» گالیله گفت.
گالیله در واقع زیاد حرف میزد. اسمش هم برای همین یک ترکیب مشکوکی گذاشتند که خودش نفهمد، اما بقیه بفهمند و مسخرهاش کنند. (یادآوری: \چبر{The joke seems to be on me ’cause I’m the one not laughing})
زمین امّا چرخید و، باز من گالیلهام.
\بعدی{}
باز روز،
باز شب،
باز روز،
باز… باز…
باز نکنید درها را؛ میشود یعنی؟
میشود که با دنیای من بازیبازی نکنید؟
میشود که دنیای کوچک من را به عصر \چبر{globalization} خودتان وصل نکنید؟
لطف میکنید.
\بعدی{}
شدهام به سانِ مردگان متحرّک،
مردگانی که ساز عشق کوک میکنند و میخوانند.
میخوانند از دوران زندگانیشان و، خب، خالی هم کم نمیبندند.
زندهها هم که عادت کردهاند؛ همانقدر که باور نمیکنند، به روی خودشان هم نمیآورند.
بیا-روند اما اگر…
زندگی مردهها شاید آنقدر که ما فکرش را میکنیم پر رنگ و لعاب نباشد،
هر چه که باشد امّا، لااقل نگران آیندهشان نیستند موقع دروغ گفتن،
هر چه که باشد \چبر{all day, all night, new music on RadioJavan}