TTL — Time To Leave

آدم‌ها اگر «باز» شروع کنند حال‌شان «با»تر می‌شود؟ بازه؟ بی‌زه؟
آدم‌ها را نمی‌دانم؛ اما من روزی چند باز شروع می‌کنم. حالم هم فرقی نمی‌کند [با خودم] البته. فقط گه‌گاه یک فیدبک «تو چقدر ضدّ حالی» می‌گیرم که آن هم… غیرقابل پیش‌بینی نیست.

هفت سال پیش، آن روزها که کارل را بدرقه می‌کردم، از شیکاگو یک نامه آمد: «ولش کنید بابا، بذارید بچّه زندگی‌شو بکنه.»
هفت سال پیش که گذشت. من هم که نامه‌ها را از بیخ جدّی می‌گیرم. گفتیم «باشد، زندگی‌ت را بکن کوچولو» و کرد. الآن هم لابد یک گهی شده، مثل هم‌آن شیکاگهی‌ها.

من اما هفت سال دیر شده‌ام. با زندگی‌ای که شدیداً از هفت سال پیش جا مانده.
من دیر شده‌ام. زندگی شدیداً مانده.

می‌خوابم. یک فرار فنّی از مشکلاتِ نه‌چندان-فنّی. داد هم می‌زنم؛ احتمالاً در خواب.
خواهش می‌کنم بیدارم کنند. نمی‌کنند. پیش خودشان فکر می‌کنند: «خواب است، حالی‌ش نیست.»
فکر می‌کنند. خوابم. و فراری.
خواب‌های‌م هم بو-دار است. بوی تمامِ اشتباهاتی که کرده‌ام. بوی تمام آرزوهای‌م از صفر ثانیگی.
خواب‌های‌م بوی تمام روزهایی را می‌دهد که نیستی.
از خواب که بپّرم امیدوارم که «خواب بود، حالی‌م نبود.»
خواب‌های‌م اما هم حتّی بوی اشتباه می‌دهد.
و بوی ترس.