آنوقتها،
دنیا میایستاد،
به احتراممان و،
ما مینشستیم.
مینشستیم،
تکیه بر جایِ بزرگان،
بزرگانی که خودمان بودیم.
اصلاً؛ خودمان خدا بودیم آن روزها.
روزهایی که خدایان تنها بودند و،
آسمان پر از اشک.
روزهایی که… راستی، آماندا؛
خدای هشتم رو یادته؟ شنیدی؟ نشنیدی؟ بِذ بگم برات…
\بعدی{}
دنیا به تمسخر گرفته چرخیدن ما را.
دنیا و روابطش باید هم مسخره باشند.
دنیای احمقانه-بزرگشونده-ایست.
\بعدی{}
نیستی ولی؛
نیستی و هیچکدام از مجسّمههای «بودن» را نمیتوانند به «من» غالب کنند. قالب کنند.
نیستی و، ذهنم پر شده از عروسکهایی که تو را نیستی-استایل به من تقدیم میکنند.
نیستی. نبودنت را زور میزنند بپوشانند از من. من، همان که احمق است.
میفهمم. نبوغ هم نیاز ندارد. به قول جرجکوچولو: «نبودن رو هم مگه میشه قایم کرد؟»
من اصلاً قرنها را به انتظار تو وسطِ مزرعهها مینشستم و وانمود میکردم که کلاغ میپرانم.
حالا اما؛
هنوز هم در همان مزرعه کار میکنم،
هنوز هم همان کلاغها را [اگر رمقی مانده باشد] پِخ میکنم.
هنوز هم مترسکم، آماندا.
\بعدی{}
روح بودم.
و نبودی باز آماندا.
روح شدم دیو-شب را.
حالا هم، خب، زور میزنم از دنیای دردناکِشان سردر بیاورم،
سُردُر بیاورم،
سرت را درد نیاورم؛ دنیای ارواح، آماندا، خیلی ملالآور است.
مردگانی که مینشینند دورِ آتش و خاطراتِ زندگیهاشان را تعریف میکنند،
کیفور هم که میشوند، یا خودشان را جای نقش اوّل خاطرات جا میزنند و یا همهچیز را چند-ایکس-لارژر میکنند.
پر است از حرفهای یکی-ولی-متفاوت. پر است از دعواهای بیموضوعِ لبریز از لذّتِ «پایانِ یک روزِ دیگر از مردگیِ بیپایان».
خوابآور است نخوابیدنهاشان و، دردناک بیحس بودنشان.
و من، \مکث{600} از همان \مکث{600} دنیایِ \مکث{600} کرخِ \مکث{600} ارواح \مکث{1200} برگشتهام.