کرخ میشوم.\مکث{500} نوک بینی\مکث{300} تا کفِ پا.
چشمهایم را اشاره میدهم تا ببینی آماندا؛
نمیبینی اما.
نمیبینی و دنیای من
[\مکث{500}
خالی از جلوههای بصری و پر از ترسهای کودکانه،\مکث{700}
پر از اشکهایت و خالی از خاطراتم،\مکث{700}
خالی از خودم و پر از خدایانت
]\مکث{700}
تمام میشود؛ به همین سادگی مقلوب میشوم بألف.
میدانی آماندا؟
میبازم مثل همیشه. میبازم به عشق،\مکث{700} سرما،\مکث{700} تنهایی و\مکث{200} شب البته.\مکث{300}
میبازم به ألفِ لیلةٍ، و کمی بیشتر.
\بعدی{}
یک خوابِ نیمهکارهی دیگر.
دیگر نمینویسم.
قلمم را گم میکنم.
باید امشب را پشت به تاریخ بخوابم.
اما؛\مکث{700}
بخوابم باز؟
بخوابم و این بار خوابِ نیمهکارهی سیاه و سفیدتری ببینم؟
بخوابم که تکراریترین رؤیاهای دیروزم «را» هم فراموش کنم؟
بخوابم و بزرگترین اشتباه را هم نادیده بگیرم؟
احمقانه نیست؟
\بعدی{}
عاشقانه است آماندا؟ اگر بگویم دنیای نوشتههایت را دوست دارم؟
تابو هست یا نه؟ جینکس چطور؟ کِرس؟
از روانشناسم میپرسم چقدر تو را میشناسد.
کش و قوسی به خودش میدهد و طفره میرود که یعنی «حالا مهم نیست».
مهم که نیست البته. همانقدر که عاشقانه نیست و دروغ.
مهم نیست. مهم افکارِ پشیمانِ روانشناسه است لابد، که قرار است من را محکوم کند.
چه راحت محکوم میشوم. چه راحت هم تبرئه.
\بعدی{}
گاهی شروع هم نمیشود دنیای عجیب-کوچولوی من اما،
گیر میکند لابهلای تاریخ و نمیرسد به حالم.
اصلاً، من طراح تمام \چبر{coincidence}های تاریخم.
طراح که نه؛ تمامشان برای افتادن از من اجازه میگیرند، و من هم
[خب،\مکث{600} دلم که نمیآید اجازه ندهم]،
اجازه میدهم.
بعد هم فرو میرود در خودش دنیا. روزی سه بار و هفتهای چند روز.
و من از این دنیای عجیب-کوچولو فقط کو-اینسیدنسهایش را بیچونوچرا میپذیرم.