میبازم باز،\مکث{800}
میبازم و ریتمیک میشود باختهایم،
چهاردهم هر ماه، قبل از خروسخوا…
[میخندم ناخودآگاه.
این \چبر{track} خاطرات خوبی را زنده میکند؛ دوران خوبی اصلاً.
داد که میزند \چبر{because}، بوی چمن تا خود dead-endهای سَرَم میرود.
بوی تمام نگرانیِ آن روزها.
همین حالا دوست دارم همان-روز-ی بشوم.
آن روزِ بهسادگی-فراموش-شدنی \چبر{crystal clear} شده حالا در چشمانم.
دنیای من غلت میخورد به عقب. غلت میخورد و انکارت میکند، آماندا.
دنیای من حالا کارش غلت خوردن است، آزادانه.
آناگرام میشود و میرقصد و تو از حروفِ من بیزار.
من اما لابهلای حرف…]
\بعدی{}
پس بده خاطراتم را،
تا دیگر از تو ننویسم،
تا نیازی به نوشتن نباشد برای یادِ تو افتادن
خطزدههایش را هم حتی.
چه میشود مگر،
اگر به خطخطیهایی آدم دِل ببندد،
که هیچ چیز از پشتشان پیدا نیست؟
چه میشود مگر،
اگر بخشی از تاریخِ آدم خطخطی باشد؟
\بعدی{}
من اما عاشق دختره نیستم. عاشق اینترنشیپِ فیسبوک و هودیهای آبی-فیسبوکی و فلسفهی «کم بخند، همیشه بخند» هم نیستم.
من حتی عاشق قیافههایی که حرفهای بودنشان بدجور توی ذوق میزند هم [خب، دروغ چرا، هستم،\مکث{} اما فرض میکنم] نیستم.
من میتوانستم عاشقِ خیلیهای دیگر هم نباشم و از اینکه چرا نباید عاشقشان بود بنویسم.
میشد از ادکلن قطعاً-صورتی-رنگی بنویسم که دختر همسایهمان به خودش زده بود امروز؛ و اینکه چطور تمام کارآیی آسانسور را یکشبه به باد داده بود.
من میتوانستم به جای نوشتن از بیزاریها و کسانی که [تلویحاً یا صراحتاً] عاشقشان نیستم،
روزمردگیهایم را مکتوب کنم، تا وقتی ۳۰ سالم شد پشتوانهی چند-هزار-صفحهای از دفترچهی خاطرات داشته باشم،
آنوقت افتخار میکردم که چقدر خوب بلدم خاصترین لحظات را به کسلترین عادتهای روزانه تبدیل کنم.\مکث{600} که چقدر ضدِّ-حال-م.\مکث{600}
میشد آماندا، باور کن میشد.