Has anyone ever seen me crying?

«نیمکت»،\مکث{700} سکسی‌ترین موجودی که در نوشته‌های‌ت پیدا کرده بودم،
و دخترکی که پاهایش را \چبر{L-shaped} به هم قفل کرده بود.
دخترک اگر روی نیمکت [بی‌حوصله] لم می‌داد و پاهایش هم (همان‌طوری قفل) عقب رفته بود که چه بهتر.
چشم‌های‌ش نیمه‌باز بود و یکی از این هودی‌های آبی-فیسبوکی پوشیده بود.
و پوزخند البته… پوزخند می‌زد به همه‌ی عابرانی که با تمام افکارِ شلوغ‌شان از جلوی‌ش رد می‌شدند.
پوزخند می‌زد به تمام عکس‌هایی که اینستاگرامیده شده‌اند.
پوزخند می‌زد و روی کاغذ دو سه خطی می‌نوشت. سفید و وکتا-لایک. اسم تو را.

استایل بی‌حوصلگی‌اش توی ذهنم فرو می‌رفت و گیر می‌کرد.
می‌شد تکیه‌کلام روزهایم و مدام کلئوپاترا صدای‌ش می‌کردم حتی.
حیف اما که دخترک فوبیای نیمکت داشت.
به نیمکت‌ها وفادار می‌مانم و دخترک نوشته‌های‌ت را [هر روز بلندتر از دیروز] نمی‌خوانم.
\بعدی{}
کیلین می سافلی پخش می‌کند،
ریتمیک می‌شود ذهنم،
صدای‌ت تقّ و تق روی میزهای کافه‌ی مغزم ضرب می‌گیرد.
میزهایی که پر شده‌اند از یادگاری، از دست‌نوشته‌های عاشقانه، از \چبر{leave your message after the beep}ها.
دِلیوِر نمی‌شوند تقّه‌هایت اما،
اکو می‌شوند و برمی‌گردند. «انّا الیهِ راجعون»-استایل.
حالا هر چقدر که دوست داری \چبر{killing me softly} بخوان آماندا، چه فایده؟
\بعدی{}
آماندا،
دنیای بی‌سراسیمه‌ام \چبر{suspicious} به نظر می‌رسد مگر،
که پسره می‌خواست این-وسط-‍یگیتش کند؟\مکث{1200}
اصلاً کجای من می‌توانست ساده‌تر از چیزی که هست باشد؟ \چبر{Easy As A Kiss}.\مکث{700}
نارنجی کفش‌های‌م که به آبی‌هایت رسیده‌اند،
سیاه‌هایم هم به سفیدهایت،
صدای‌مان هم که با واسطه‌گری‌های اریک و مایک و مارک بهم می‌رسد.
پسره را که خیلی راحت می‌شود تکذیب کرد،
نبودنت را اما چطور؟ وقتی نیستی غریبه‌ترین \چبر{weirdo}ی جمع می‌شوم.
\بعدی{}
شروع می‌کنم به نوشتن و، یک چیزی کم است؛ مثل همیشه.
باز هم گرفته و دنیا خواب است و خوابم نمی‌آید و دلم جوهر پس می‌دهد و من…
تمامِ قافیه‌های دنیا به من که می‌رسند بخیل می‌شوند.
دنیای بی‌قافیه‌ی من، طولانی‌ترین قطاری‌ست که تو در راهروهای تاریک و باریکش حتّی یک بار هم قدم نگذاشته باشی.
قطار دور می‌شود. انتقام تمام بی‌دقتی‌هایم را می‌گیرم.
دور می‌شود و اما کوچک نمی‌شود. من \مکث{600} قطار شده‌ام.
\بعدی{}
آماندا؛\مکث{1200} بخوان،
نگو که بلد نیستی. قصّه‌اش تکراری‌ست.
صدا کن، م‌را.
صدا کن که هستیّ و فقط بودنت هم کافی نیست مگر؟
حالا که تمام خاطرات‌م از تو شروع می‌شوند.
حالا که گوشه‌ی چشم‌م جمع شده‌اند. نریزند بی‌هوا.
یک‌بارمصرف‌ترین خاطرات دنیا هم اگر یک ماه توی آب‌نمک بخوابند پف می‌کنند و چشم‌هاشان قرمز می‌شود.
یک دروغگوی واقعی اما، هیچ‌وقت اشک‌های‌ش را پنهان نمی‌کند.
اما، \مکث{1000} راستش را بخواهی، آماندا،\مکث{1000}
یک دروغگوی واقعی اصلاً گریه نمی‌کند.
\بعدی{}
همیشه باخته‌ام. استثناء هم نداشته.
من هیچ‌وقت برنده‌ی بلامنازع هیچ‌کدام از \چبر{nothinglessness}‍هایی که اطراف‌م می‌افتد نبودم.
کافی نیست مگر برای اینکه ادّعا کنم که بدجور باخته‌ام؟
کافی نیست مگر، برای اینکه به \چبر{jerk} شدن آدم‌ها عادت کنم؟
من حتّی از خودم هم می‌بازم. سه-هیچ.
\بعدی{}
بیدار که بشوم حتماً مرضِ تکراری‌گریزی‌م عود کرده.
شروع می‌کنم به دسته‌بندیِ تمامِ آدم‌ها. روان‌شناس‌م گفته اما نتیجه‌اش را منتشر نکنم. روان‌شناس است دیگر، آدم‌شناس که نیست.
در دسته‌بندی من، روان‌شناس‌ها کلّاً آدم‌های اشتباهی هستند.
روان‌شناسی باید گرایش رشته‌ام می‌بود، که من بتوانم عاشقش بشوم اگر گفت \چبر{Duplication Aversion Disorder} دارم. یا، چه می‌دانم، \چبر{Redundancy Phobia}.
اما نیست. اما نمی‌گوید. اما نمی‌شوم. اما، \مکث{600} هیچ اتّفاقی نمی‌افتد.