آنچه در ادامه میآید بخشی از گفتگوهای درونپنجرهای با لیندی و ساعاتی قبل از تحویل سال ۹۱ است که به اندازهی دلخواه تخلیص و تدوین شده و بدون اجازهی یکی از طرفین (که شاید دیگر هیچوقت در دسترس نباشد) اینجا قرار میگیرد.
\بعدی{}
ش: «تو کسایی که نوشتههات رو میخونن احمق فرض میکنی. برای همین کسرهی اضافی و تشدیدها رو رعایت میکنی.»
م: «من برای خودم مینویسم. بدم میاد موقعی که نوشتهای رو دوباره میخونم سکتههای نوشته رو رعایت نکنم یا ذهنم مشغول پاس کردن دستور زبان باشه. نوشته رو بیشتر باید خوند، یه کم هم باید فهمید. خواننده \لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/Lint_%28software%29}{لینت} نیست.»
\بعدی{}
ش: «چند وقته میخوام براش اسم پیدا کنم، که بتونم توضیح بدم، نمیتونم. یه جوری شدم که نمیدونم چی کار باید کرد.»
م: «بیهدفی؟»
ش: «نه…»
م: «به دنبالِ حقیقتِ ناپیدا؟»
ش: «بهتر شد. ناپیدا نیست ولی. تار، سخت، گمشده. بدنبال هم نیست. نمیدونم. اسم نداره دیگه، گیر نده.»
\بعدی{}
م: «ببین، واضحه چند وقته که همینطوریای. واضح بودنش هم از نحوهی چت کردنته… اون موقع جملاتت تیکهتیکه تایپ میشد. و سریع. و زیاد. اما الآن دقیقاً برعکسه. انگار یه مقدار بیشتری روش فکر میشه و زور میزنی معنی بده و از حرف بیمعنی بپرهیزی و اینا. کوچکترین شوخیای هم که میکنی، خیلی سریع بحث رو عوض میکنی. قبلاً هم دیدم که سرعت تایپ فارسی و انگلیسی تو در حدّ قابل قبولی خوبه. این که اینقدر طول میکشه معنیش معلومه.»
ش: «نمیدونم چقدر چیزی که گفتی رو فهمیدی، اما… زور میزنی معنی بده… این خیلی عجیب درسته.»
\بعدی{}
ش: «جزو دیسیپلینهای من شده که تا موقعی که دلت نخواسته (یا مجبور نشدی) حرف نزن. حتی اگر طرف صد ساعت اصرار کرد.»
م: «فرض کنیم که قرار باشه من و تو هم در این موردها با هم حرف نزنیم. احساس میکنم اصلاً خوب نیست. مخصوصاً که ما همدیگه رو توی زندگی روزمره نمیبینیم، پس راحتتر میتونیم انتزاعی با هم حرف بزنیم. غرورمون نمیشکنه، و فردا صبح توی دانشگاهی همدیگه رو نمیبینیم تا چشممون بهم بیفته و نگران باشیم که هر لحظه ممکنه اشارهای از \کج{«هنوز حرفهای دیشبت رو یادمه»} دریافت کنیم.»
\بعدی{}
ش: «یه روزایی بود که فقط ۲-۳ نفر بودن که حوصلهی صحبت باهاشون رو داشتم و حرفِ زیادی نمیزدن. تا آنلاین میشدم یه سلام هم به فلانی شده میدادم. حتی اگر یه بحث خیلی مسخره میشد؛ آرامش پیدا میکردم. بعد از یه مدت، صبر کردم ببینم اون آدم خودش حاضره با من صحبت کنه یا نه؟»
م: «میدونم که هر چقدر بیشتر طول بکشه به صورت نمایی از طرف بیشتر بدت میاد.»
ش: «من از خودم بدم اومد. چند ماهیه مثلاً وقتی آنلاین میشم، نه منتظرم کسی کارم داشته باشه، نه با کسی کار دارم. دقیقاً همون حسی که آدمهای نرمال در مورد گوشی توی جیبشون دارن. روشنش میکنن که در دسترس باشن، و بالعکس.»
\بعدی{}
…
\بعدی{}
م: «و علیرغم بحثهای جدّی، طبق روزمرگی: عیدت هم مبارک!»
ش: «عید تو هم مبارک. بای.»