میترسم اما از خودم، آن خودی که غرق میشود و اما، حتی خاطراتش را هم برایم نمینویسد.
میترسم از خودهایی که سر از خوابهایم در میآورند و یادم میاندازند که [وانس آپان اِ تایم] چقدر خوابهای خوبی میدیدم.
خودهایم را با خداهای تو اشتباه میگیرم حتی گاهی، آماندا؛ خوابم میآید.
\بعدی{}
امروزش اگر گذشته را دَر میکرد
فرداش اگر به روزِ دی شک میکرد
یک روز به افتخارِ او مِیکدهای
شب را، و سحر به روزه همسر میکرد
\بعدی{}
رؤیا نشدیم؛ رفته-بر-باد شدیم
تکراری از این دروغ فرّار شدیم
همچون گذرِ خستگی از تاریکی
یک لحظه سکوتی شد و در خواب شدیم
\بعدی{}
آن لحظه که بوی قهوهی دمدمِ صبح
دم میزدش از بینشِ بیهمدمِ صبح
رؤیا به همآوازی فردا شدنش
پر میزد از درون؛ و وای از سر صبح