آماندای عزیز،
تو شروع خوبی هستی برای نوشتن؛ همیشه بودی.
همیشه، [همان وقتی که همه نبودند] تو بودی و کافی نبود مگر؟
آماندا؛ میدانی فرقِ بودنت را با بقیهی دنها؟
«تنها هستم، پسره [که لابد فکر میکند کولترین سنگِ صبور دنیاست] میآید طرفم و به همین سادگی نیستم و نمیشود حرفی زد و حالبهمزن است.»
تویی فقط که زور نمیزنی تنهاییهای من را پر کنی؛ که میفهمی بازیِ سکوتِ را، به اندازهی لیاقتش.
که تو بودی تنها بازیگر ضمیرِ «او» در [آلمُست] تمامِ نوشتههای «من».
\بعدی{}
میدانی آماندا؟
خستهام میکنند نوشتههایت. اصلاً پنج دقیقهای تمامِ خستگیهای دنیا را رویم میریزند.
پنج دقیقهای یادم میافتد که چقدر دوست داشتم نوشتههایم استایلِ تو را به خودشان میگرفتند.
یادم میافتد که چطور باید دست به نوشتن برد و خواب راحتی داشت شب را.
خیلی چیزهای دیگر هم در همین پنج دقیقه یادم میآید، حوصلهام از خودم سر میرود و سرم گیج از تو.
لِه میشوم زیر نوشتههایت آماندا گاهی. بفهم.
\بعدی{}
اوّلین بار؟
تو سرگردان داستانی بودی،
که من نه نقش اوّلش بودم و نه حتّی نویسندهاش.
من فقط داشتم قصّه را با خودم مرور میکردم.
و شب البتّه، «شب؛ اوّلِ بامدادِ ما ساعتها»،
شبهای تو هماهنگ با تاریخ من پیش میرفت،
تاریخی که گاهی آنقدرها هم که وانمود میکنیم کسلکننده نبود.
نامردیست. مگر نه؟
که ما بخشی از تاریخی باشیم که هیچوقت تکرار هم نخواهد شد.
بیشتر باید داد بزنیم. اگر هم نمیزنیم، خب، لابد اشتباه میکنیم.
اشتباه میکنیم اگر فکر میکنیم \چبر{We were so shy back then}،
اشتباه میکنیم، چون \چبر{We’re older, but no wiser}.
\بعدی{}
حالا،
همین حالا دو سال بزگتر شدم.
میدانی آماندا؛
تو خوب میدانی که رشد تفکّراتم احمقانه-پلّهایست.
میدانی آماندا،
که «پیچیدگی» تا شمال غربی [جادّهی نهم، پلاک هفت] ذهنم را پر کرده،
پیچیدگیهایی که نه درونشان هستی و نه حتّی نزدیکشان.
پیچیدگی تمام محاسباتیست که باید وقتی با دختره حرف میزدم خرج میکردم و،
خب، حیف که دیگر نیازی نیست.
خیالها را از کنارِ تو رد میکنم، [بل]که معنی بدهند. نمیدهند امّا،
من میمانم و افکاری که از آنِ تو نیست و معنی نمیدهند و رد هم نمیشوند حتّی.
من میمانم و تویی که شاید اگر بیشتر فکر میکردم معنی میدادی. مگر نه؟
چارهای ندارم جز خوابیدن و امشب را بیچارهام.
\بعدی{}
هیچکس که خودش نباشد،
دنیا حرکت اشباح احساساتمان میشود،
ما هم [مثل همیشه] چیزی جز شکنندهترینها نخواهیم بود،
برای عبور از دیوار تنهاییهایمان.
دیوار را اما باید رد کرد،
با تانگو از رویش پرید،
و از آیندهی بیگذشته نوشت.
حالا که احساساتمان را از نوشتههامان دریغ میکنیم اما،
همهچیز کندتر میگذرد.
میبینی که چطور زمان را به سخره گرفتهایم با بازیهامان؟
\بعدی{}
نارسیس،
فرار میکنم،
«از چه» و «به که» ـَش را هم نمیدانم.
من فقط فرار میکنم و فرار کردن کار سادهای نیست.
فرار کردن هیچوقت به اندازهی ماندن و جنگیدن راحت نبوده.
آدمها شاید هیچوقت دوست نداشتهاند با تمامِ دنیا دعوا کنند، سرِ همهیشان داد بکشند و تمامِ اشتباهات آنها را به رخشان بکشند.
بعد هم به یک جای دور فرار کنند و آنقدر زیرِ لب خودشان را لعنت کنند که دنیایشان کندتر از همیشه بگذرد.
شاید نخواهند آدمها که تمامِ بغضهایی که در تاریخ کردهاند را \چبر{descriptive} برای دنیا جار بزنند.
آدمها شاید حتّی حوصلهی ادامه دادن نوشتههایشان را هم نداشته باشند.