از کجا باید میفهمیدم؟
که تنها میشوم و،
هاه،
باید به خدایانِ تو نیز جواب پس بدهم
از کجا میدانستم که یک روز،
از گذشتهام به واژگان پناه میبرم؟
…
از اعماقِ شب امّا،
نوای ذهنم جان میگیرد،
و لالاییهای دوران کودکی را،
زمزمه میکند، با من.
دورانِ غریبی بود،
تویی نبود،
و من بودم،
…
من بودم. «بودم» و به همین سادگی.
و نه اینکه فکر کنم هستم، یا فکر کنم که چون فکر میکنم پس فلان.
…
اعماقِ شب از بینواییِ تو جان میگیرد و لالاییِ تنهایی سر میدهد.
شب اما، باران که میزند،
غرورم نمیگذارد بوی خاک بلند شود.
چارهای نیست و مجبورم سرم را با پیچکهای توی باغچه [و اینکه چه خوب میشد اگر وقت باران بویشان توی هوا میپیچید] گرم کنم.
\بعدی{}
حوصلهات را ندارم آماندا،
اصلاً حوصلهی هیچکس را ندارم.
دوست دارم غلت بزنم در رختِ خوابِ تاریخ،
و از کسانی بنویسم که هیچوقت در زندگیم نبودهاند.
راستی؛ در زندگیِ کسی نبودن از کجا شروع میشود؟
از اوّلین سلامی که جواب داده نشود؟
از فراموش کردن اسم و \لینک{http://salam.ir/}{سلام}ی دوباره به بهانهی یک سؤال ساده؟ [ترس از بیگدار به آب زدن چه میشود پس؟]
از خاطراتی که شخص اوّلِ هیچکدام نبوده و اگر هم بوده فراموش شدهایم؟
آماندا؛
نوشتهها را باید تقدیم به همهی کسانی کرد که نویسنده در زندگیشان نبوده،
که دوست داشته باشد، اما نبوده.
آماندا؛
هیچی دیگه، همین.