آماندا،
من نهفقط احمقم، که ذاتاً-احمقم،
مثل همهی چهکسیهایی که ذاتاً-تکراری هستند.
مثل همهی آنهایی که پر از اتّفاق بودند و ایکاش [بالأخره] میافتادند یک روز،
نیفتادیم اما،
هیچوقت.
هیچوقت حاضر نشدیم که برقصیم و برقصانیم تکرارهای تاریخ را،
به بهانهی یک والتزِ ساده،
با خودمان.
هِه،
خودمان،
خودمان هم کم مگر تکراری شدهایم؟
من اینقدر که هیچوقت ابرازِ بیزاری نکردم از همهی کسانی که کافکا نخواندهاند،
تو اینقدر که غرغرهایت از غربت هم تکراری شدهاند،
و اینقدر که خودمان هم خیلی خوب فهمیدیم که «بریم یه جای یهکمغیرتکراریتر؟»
خودمان هم یکی از همهی آنهایی که همیشه \چبر{citation needed} بودیم.
\بعدی{}
یک روز صبح که از خواب بیدار شدیم شروع میکنیم به توضیح دادن،
صبحِ خستهکنندهای میشود.
قاعدهاش این است که نوشتن را ادامه بدهم تا منظورم به مخاطبش برسد،
اما ادامهاش را میگذارم برای همان صبحی که از خواب بیدار میشویم و خیلی خستهکننده است.
\بعدی{}
من اساساً عاشقِ تمام کسانی که نمیشناسم هستم،
نمیشود که/امّا عاشقِ همه ماند،
آدمها بدشان میآید از اینکه شناخته نشوند،
بدشان میآید که کسی را ببینند و نشناسندش،
عقدهی جابجایی اطلاعات دارند.
من هم [در حالی که عاشقِ ناشناسها میمانم] از همهی عقدههای آدم [بزرگشده با حوّا از کودکی] فرار میکنم،
و همیشه خودم را در حالِ قدم زدن لابهلای جمعیّتی پیدا میکنم،
که نه میشناس-د-م، نه میشناس-م-ش.
\بعدی{}
\ltr{
“Think about it…” she said, while I was examining ‘the’ smile. That wasn’t a smirk, not one of those I had always envied at least. “It’s not a yet-another-ambition kind of thing, It’s highly probable you’ll some day involve…”
What I wasn’t anyhow interested in, was engaing in her hallucinous probabilities. In fact, I had left that conversation the very same moment I saw the smile of that old man, passing by.
}