گیریم که تو رفتی، رفتی و فردا دیرتر آمد و وقتِ آمدنش آنقدر بیمعنا بود که دیروزم را هم از یاد برده بودم.
گیریم که امروز تکرار شد و تو نرفته بودی و فردا نیامده، تا درگیر یک تکرارِ دیگر شویم و غُر بزنیم به جانِ روزمرگیِ بیمعنایی که اتّفاقاتش [خیلی] بیشتر از یک دژاووی ساده تکراری هستند، و لابهلای نِق زدنهایمان یادمان بیفتد که شاید بهتر بود وقتمان را صرفِ خوشآمدنمان از همدیگر میکردیم.
\لینک{http://translate.google.com/#en|fa|grime}{اینجا} نوشته: \چبر{grime} معادلِ انگلیسیِ «دوده» است.
دیروز بود و تو رفته بودی و روزمرگیهای من روی هم سُر میخوردند و یادِ منِ فراموشکنندهی-گذشته میانداختند رفتنت را، تا من میانِ این همه تاریکی تورات بخوانم. تو-را-ت بخوانم. تو را، تئودورا.
دیروز بود و از دیروز بودن، فقط «معلوم بودنِ آخر»ش به بقیهی دیروزها رفته بود. من هم [بیزار از این انتهای بیمعنا] خط میزدم و مدام مینوشتمش-باز. هر بار بیاحساستر. هر بار بیروحتر.
بالأخره یکی از همین ۴۵ دقیقهها به اندازهی کافی اِکستند میشود تا حرف بزنم. تا آن موقع هم وانمود میکنم که خوابم میآید و \لینک{sing://show.php?id=5c5dabb64f7d7130cfffab10c895f2f2}{نجوای ناشیانهی \چبر{I feel so unsure}} سر میدهم.