Let them play it, Maybe it’ll save the world

\نت{ادیتوریال: این نوشته داشت آماده می‌شد. اما صحبتی با لیندی (من چقدر کم‌ذهنم که تا به حال از لیندی ننوشته‌ام) شروع شد، که تأثیر نامعلومی بر من داشت. \چبر{being-shocked}، فعلاً این نوشته را بدون پردازش اضافی همین‌جا رها می‌کنم.}

روان‌شناس بودن خیلی هم کار سختی نیست. نمونه‌اش هم همین پاثریکِ خودمان.
ببین چقدر راحت [و لَمیده] می‌تواند تمامِ [نیم‌تنه‌ی بالای] من را محکوم کند. به جرمی که اسم‌ش را هم نمی‌داند، حتی.
روان‌شناس بودن، حتی از گرفتن ایرادِ نگارشی به کوچولویی که در کانتکستِ فارسی با ” نقلِ قول می‌کند هم راحت‌تر است؛ از قالب کردن ” به جای ” هم حتی.

جوان‌تر که بودیم، هر کسی نمی‌توانست روان‌شناس شود. دایالکتیک‌های فروید را می‌خواندیم، و باز هم می‌ترسیدیم ادعّای فهمیدن‌مان بشود.
روان‌شناس بودن، یک زمانی خیلی سخت بود، آن زمان که می‌شد قبل از حرف زدن به عواقب‌ش فکر کرد.
آن‌روزها، روان‌شناس‌ها هر چه نداشتند، طبعِ خوشی در نام‌گذاری داشتند؛ آن‌قدر که آدم می‌توانست به \چبر{Obsessive-Compulsive Disorder} داشتن‌ش [به اندازه‌ی لوکس‌ترین کالای روز] افتخار کند.
\بعدی{}
آماندا؛
خیلی راحت می‌توانستیم دنیا را به خاطراتِ دورانِ «میولاغوژ» (همین‌طوری تلفّظ می‌شد، مگر نه؟) برگردانیم؛
اگر زندگی به سادگیِ یک \چبر{issue}‍ی \چبر{Let’s start again with no errors. =)} بود،
و فقط اگر دکمه‌ی پابلیش نداشت.