Desensitization

به جهنّم که تعریف کردن‌م نمی‌گیرد از آسمان.
و که زمین‌مان سوژه‌ای ندارد برای نوشتن.
هیچ چیز نشده. من فقط ناراحتم.
به سبکِ تمام قافیه‌هایی که یادآوری می‌کنند شاعر نیستم.
و سیاقِ تمامِ کسانی که معصومیت گذشته‌شان را تکذیب.
\بعدی{}
زندگی ما [به انضمامِ تمامِ شرایط \چبر{necessary but not sufficient}ی که دارد] تمام می‌شود.
و اسم دنیایی که \چبر{Terms & Conditions}‍ی نداشته باشد، لابد \چبر{life in its most hideous form} می‌شود. اسم دیگری هم برازنده‌اش نیست، انصافاً.
\بعدی{}
تئودورا،
تو همیشه راست می‌گفتی، و من همیشه اشتباه می‌کردم.
تو باید اسم‌ت یک چیزِ دیگری می‌شد. اِسکارلا، یا آماندا.
فقط یک قانون وجود داشت، «باید» با الف تمام می‌شد؛ همین.
\بعدی{}
برای یک لحظه تمامِ دنیا می‌ایستد،
برای یک لحظه نمی‌فهمی کجا ایستاده‌ای،
نمی‌فهمی که چرا این حرف‌ها را می‌زنی،
که چرا اینقدر گستره‌ی کلمات‌ت محدود شده‌اند.
یک نفر دنیا را \چبر{pause} کرده تا به تو بخندد،
و می‌خندد؛ قهقهه می‌زند اصلاً.
و تویِ از-خنده‌های-تحقیرکننده-بیزار تمامیّت‌ت را به‌یک‌باره باخته‌ای.
آدم‌های به‌اندازه‌ی‌کافی‌کول، می‌توانند انتهای هر جمله‌ی هرقدرجدی‌ای یک «جاس‍[‍ت] کیدینگ» بگذارند،
تا همه‌ی دلخواه‌شده‌های‌شان را تبدیل به گلوله‌های کمبودِ اعتمادبه‌نفس کرده، به خواب بفرستند.
و آدم‌های خودشیفته، اساساً خواب خودشان را نمی‌بینند،
مگر در آینه، تا قبل از هر تصمیم، نگاهی به خودشان بیندازند، و مطمئن شوند که هنوز هم همان‌قدر اعتماد به نفس دارند.
و تو از تمامِ ایستادن‌ها، باختن‌ها، و آینه‌ها بیزاری.
درست مثل کمبودِ زبان‌نوشتارمان در ارائه‌ی الگویی خلّّاقانه بر ساخت صفات و اضافاتِ \چبر{nested}.
\بعدی{}
از چپ به راست (و از راست به چپ) سُر می‌خورد،
وقتی در رخت‌خواب پهلو-به-پهلو می‌شوم.
کم‌کم تمامِ خاطرات و آرزوهای‌م، شرعاً و قانوناً کودکانه به نظر می‌رسد.
\بعدی{}
من از سوءِ تفاهم بیزارم،
عادت اما دارم در رفع‌شان اولین قدم را بر ندارم.
عادت خسته‌کننده‌ای‌ست؛ یک جا نشستن و سوءِ تفاهم پراکندن.
علی‌الخصوص برای ما ایرانی‌ها، که عادت هم نداریم با هر کسی رو-بوسی کنیم.
\بعدی{}
آماندا؛
کوچولو را ما بزرگ کردیم،
خودِ ما، از بس که به حماقت‌های دوران کودکی‌مان خندیدیم،
از بس که گفتیم \چبر{We were so shy back then}و وانمود کردیم که الآن خیلی کول هستیم،
آنقدر کودکی‌مان را تحقیر کردیم، که وقتی کوچولو از حالش برایم گفت،
شک هم نکردم حتی،
که شاید راهی کمی غیرِ-\چبر{those-who-came-before}-ی-تر هم وجود داشت برای بزرگ شدن.
که شاید می‌شد بعد از تمام این زندگی کردن‌ها، یک Just A Boy درست مثلِ تمامِ Just A Boy‍های دیگر نباشم.

و آماندا؛
من بزرگ نشده بودم که یک روز یکی از همین کارل‌های همیشگی برگردد و از من بپرسد: «دوست داری بنویسی؟»
من حتی برای جواب دادن به کارلِ مذکور هم بزگ نشده بودم. نه حتی برای اینکه بگویم «چرا که نه؟»
و نه حتی برای تحریف گذشته و بازتعریف خاطراتی که در آن‌ها \چبر{retarded} بودن‌م کمی کم‌رنگ‌تر به نظر برسد.
\بعدی{}
اگر شما، هم \چبر{Carl} را بشناسید و هم \چبر{Carole}، آن‌وقت «کارل» کدامشان است؟
حتی اگر من در نوشتنِ اسامی وسواس مضاعفی خرج کنم، و اسم‌هاشان را «کارْل» و «کارُل» بنویسم، هنوز هم شباهت خنکی میان «ـُ» و «ـْ» هست.
شاید بهتر بود خانواده‌ها در نام‌گذاری فرزنداشان کمی \چبر{universally-unique}-تر می‌بودند.
به هر حال، من را چه مربوط، دوست دارند \چبر{gzbc} بگذارند. من فقط قرار بود بهانه‌ای پیدا کنم تا دیگر هیچ‌وقت کسی را کارل صدا نکنم.
\بعدی{}
نارسیس؛
ارکسترِ «رقصِ مرگ» یک رهبرِ خوب نیاز دارد.
شاید نیازی نباشد که یک رهبرِ خوب، پابه‌پای رقّاصه‌های‌ش بمیرد،
آخرین مرگِ \چبر{\لینک{http://katarinabathory.deviantart.com/art/Autumn-200647674}{Angel}-Style} را اما، خودش، و با دست نیمه‌باز \چبر{perform} می‌کند.
\نت{مانیا و سمفونیِ مرگ‌ش را که یادت هست؟ من هنوز هم تکه‌های جسدش را با نگاه حسرت می‌خورم. کسی چه می‌داند؛ لابد در ته‌مانده‌های ذهنم امید دارم که یک روز بخواهد ادامه بدهد.}