No mercy for …

تئودورا،
زندگی ما در اپوک‌ها خلاصه نمی‌شود، که اگر می‌شد، مسلماً یک جایی حول و حوش ۲۰۳۸ تمام می‌شدیم.
در ۲۰۳۸ که تمام بشوی، هیچ‌کس نیست که بخواهد دلداری‌ت بدهد. باید بنشینی و تاریخ را [به همراه خاطراتت] تغییر بدهی.
در ۲۰۳۸، بحث روز دنیا می‌شود اینکه فلانی در همان ۲۰۱۲ هم وایز-ایناف بوده که از آخرالأپوک، [عین سگ] بترسد.
آن روزها، بحث ما… بحث ما هم خیلی غیرحاشیه‌ای‌تر از این‌ها نیست احتمالاً.
[لابد] داریم زالوهای دیگران را بزرگ می‌کنیم، و بعد خودمان را قایم می‌کنیم تا با شک بازی کنند.
با ما، با نوشته‌هایمان یا[1].

[1]:
آرتور می‌گفت: «چرا فکر می‌کنی پُستفیکس نوشتن خیلی بامزه‌ست؟»
البته هیچ‌وقت نمی‌شود تصور کرد که آرتور از \لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/Postfix_notation}{پُستفیکس} حرف بزند، اما مفهومی که زور می‌زند با مثال زدن به من حالی کند جز این نیست.
آرتور کلاً زیاد تحلیل می‌کند و اعتماد به نفسِ احمقانه‌اش ستودنی‌ست.
آن‌قدر که می‌نشیند و ادبیات از-مغز-گذشته‌ی نوشته‌های من را بررسی و مثلاً-نقد می‌کند،
آرتور زیاد حرف می‌زند، و من هم ایده‌دزدِ خوبی هستم.
همین کافی‌ست تا یک ماه دیگر یک محصول جدید ریلیز شود.