If I could make it [even] more obvious

مغز من، از کار که می‌افتد، شروع می‌کند به روزمرگی.
شروع می‌کند به پراندن روباه فرز قهوه‌ای از روی سگ تنبل.
شروع می‌کند به نوشتن. و [طبعاً] پاک کردن، چون فکر می‌کند لینک کردن «\لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/The_quick_brown_fox_jumps_over_the_lazy_dog}{سگ}»ها اصلاً کار کول‌ی نیست؛ سگ‌ها درکی از \لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/In-joke}{این‌جوک}‍ها ندارند.
یا شاید چون احساسِ «خودخواهی مغرورانه»اش[1] را آن‌طور که برای‌ش تحریک شده ارضاء نمی‌کند.
[1]: مغزم
\بعدی{}
ما خیلی روزمره‌ایم که مدام از روی هم می‌پریم، و [حتی] احساس گناه هم نمی‌کنیم.
این روزها اما، مغز من، بدون تمام معایب‌ش هم ملفانکشن می‌کند.
افکارمان که از فانکشنالیتی‌هامان درازتر می‌شوند.
\بعدی{}
من از «عیب نداره» بیزارم. از ساختار چپ‌جویانه، ادبیّات کودکانه، و ترحّم دلسوزانه‌ای که پشتش هست، احتمالاً.
همه‌چیز خیلی زود اتفاق می‌افتد. شاید زودتر از آن که وقت کنیم به گذشته‌مان [با ابرو بالا-پایین کردن] حالی کنیم که باید فرار کند.
حالا اما کوچکترین اتفاق خوبی کافی‌ست تا دوباره همه‌چیز کول باشد.
تمام تلاش‌های یک کودک درون برای بالغ شدن از دسته‌ی تلاش‌های احمقانه است. باور کن.