میدانی نارسیس؟ فکر کنم دارم میفهمم این رابطهی روز-پر-کن را.
دیدهای که آخرِ داستانها، نقش منفی تمام نقشههایش را [با تمام وسواسی که برای اجرای بینقصشان داشته] تشریح میکند؟
و آنقدر وقتش را با توضیحات تلف میکند که یک نفر به دادِ نقش مثبت میرسد و نجاتش میدهد؟
کار احمقانهای به نظر میرسد نارسیس، اما اصلاً احمقانه نیست.
من ماههاست که مارشِ همین احساس وسواسگونهی \چبر{villain}ها را روی خاکستریهایم حس میکنم.
اما… اما از چه کسی انتظار داشته باشم که بفهمد؟
یکی از همین ۵-فریم-بر-ثانیه-ایها، که آنقدر خواب هایش اسلوموشن بوده، که حتی چشم دیدن رقص ضمیر [گیریم که «او» باشد] را ندارد؟
نارسیس،
بد دردیست که زندگیت را به پای \چبر{alternative-plan}ها گذاشته باشی و احمقهای اطرافت در همان \چبر{PlanA} گیر کرده باشند.
اگر یک نفر، یک روز خواست کمی فکر کند، شاید یکی از ارزشهای \چبر{all-purpose} بودن وسواسهای من را فهمیده باشد. فقط شاید.
\بعدی{}
من در هفتسالگی به دنیا آمدم،
نه اینکه مفهوم خاصی داشته باشد این جمله،
انتقام تمامِ آن چند روزی بود که یک «هفت» (تو گویی «هشت بوده») در ماتحتِ مغزم گیر کردهبود.
فقط حیف که آدم از ادبی که در این جمله خرج شده، [الکی] خوابش میگیرد.