تو میخوابی تا من بیدار شوم. من هم تا تو.
میخواهم فردا را بخوابم و بیدار نشوم.
بخوابم و شاید بشود تمام زحماتی که در خواب کشیدهای را از ۱۲۰۰۰ کیلومتر اینطرفتر/آنطرفتر جبران کرد.
بخوابم و شاید تو مزهی [بیش از] ۴۰ ساعت نخوابیدن را بچشی.
\نت{دوست دارم یک نفر را فِنتاسیا صدا کنم، یک جوری که «سین»ش شبیه «ز» بشود. کسی نیست اما؛ مجبورم بنشینم و آنقدر با «فانتزی» جمله بسازم که عقدههای equinox-گراییم فروکش کند، قوهی تخیّلم به گاء برود، و خوابم ببرد.}
\بعدی{}
در «حال» حرکت میکنم. هم از گذشته دور میشوم و هم از آینده،
و هم از این «گلولههای نمک و اعتماد به نفس»، همینهایی که خیلی راحت میتوانند هر **شری که به حافظهی معیوبشان میرسد با قاطعیتِ تمام اعلام کنند.
حرکت میکنم. من اهل بحث نیستم.
بودم، اما دیگر نیستم.