م: «خاطره؟»
نیمفادورا اولین خاطرهی آن دوران من بود.
و من چرا باید برایش از نیمفا حرف بزنم؟
چطور باید برایش توضیح بدهم این فرآیند دگردیسی مخیّلات به حقایق را؟
چقدر باید جوابِ «بیا \لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/Rudder}{راجر}-بازی در بیاریم» را با «صبر کن تا همه چیز [همانقدر که باید] حقیقی بشود» بدهم؟
م: «ساعت ۷ با شنیدن \چبر{I knew you} بیدار شدم. عجب بیدار شدنی، بود. و مگر روزی یک بار زندگی کردن به اندازهی کافی سخت نیست که بخواهم شبی یک بار بمیرم؟»
\بعدی{}
گریه نمیکند. چشمهایش خیلی بیروحتر از آن شدهاند که خیس بشوند. [بدون شک] بغضهایش به شیوهی هقهقهای-قبل-از-خواب میشکند.
نه به جایی خیره میشود، نه خندیدن در جمع را فراموش کرده. [البته خودش میگفت نمیتواند جلوی آینه لبخند بزند، و میدانم که خوب میدانی فرق لبخند زدن و خندیدن را]
ریزریز حرف میزند. نه به شیوهی همهی دخترها که ریزریز میخندند و چیتچَت میکنند، حرفزدنهایش شباهت زیادی به لبزدن دارد. نه عشوهای دارد، نه اشتیاقِ وانابیها را.
و مهمتر از همه، پلکهایش با خونسردی کامل باز و بسته میشوند. یکتاست. انگار تمام پلکزدنهایش را میشمارد.
کارولینا افسرده نیست، به نظر من. فقط نیاز به دوستی (شاید مثل آرتور) دارد. و ایکاش این بار حقیقت به نظر من احترام میگذاشت.