تئودورا، اینکه تو مخاطب دیفالت باشی یک عادت احمقانه به رسم \چبر{“Just Another Maniac”} نیست.
سوژهها قابلیت مخاطب شدن ندارند.
سوژهها باید روزمرگیشان را بکنند، من حقایق فانتزی را بازنویسی بکنم و تو از من بپرسی: «راستی، سیجت فلانی نیست؟»
اما دورا،
خودت گفته بودی که ما در داستانهای آگاتا کریستی زندگی نمیکنیم تا عمرمان با رو کردن حقایق ظریف تمام شود.
تئودورا، بخوانی یا نخوانی، فکر بکنی یا نکنی، به مسکو بروی یا نروی، تو تئودورایی و من ویکتور.
و فانتزی شدن اسمها هر قدر هم خستهکننده شده باشد، میتواند فراری از تکرارِ اول به آخرین تکرار باشد.
حتی اگر این بار من تئودور باشم، و تو ویکتوریا.