F1: Need help? No? Sure? By mistake? Urgh, OK. Anyway, feel free to ask for help again.

من احمق شده‌ام که دقّت نکرده بودم که یک دهه تمام شد.
احمق که نه، بیش از حد منطقی شده بودم که فکر می‌کردم پایان یک دهه، یک لحظه [درست مثل لحظات دیگر] است.
یک لحظه که هر ده سال تکرار می‌شود، درست مثل ۱۵:۲۹ دقیقه‌ی ۱۷ مارس \چبر{XYZ۳} میلادی.
و چرا باید به این لحظات فکر کرد، وقتی روزهای تکرارنشدنی وجود دارند؟
\بعدی{}
سیجت بزرگ شده. اصلاً هر سال که می‌گذرد همه بزرگ‌تر می‌شوند. فکر کردن به خلاف‌ش حماقت است.
اما نمی‌شود فراموش کنم که بچه‌تر که بودیم، [دقیق‌تر اگر باشم، یک بار که قایم‌باشک بازی می‌کردیم] به من گفت: «چرا به من می‌گی شما؟ مگه من چن نفرم؟»
سیجت بزرگ شده، نه چون یاد گرفته من را «شما» صدا کند، فقط چون یادش هست که من آن روز لباس نارنجی پوشیده بودم.
\بعدی{}
نارسیس،
دلم می‌خواهد یک نفر را از بالا تا پایین بشورم و روی یکی از بندها پِهِن کنم.
دلم می‌سوزد وقتی نمی‌توانم در جمع لایک بزنم. این بار اما… خب، فرق می‌کند. می‌زنم.
تئودورا، پهنای باندمان را که \لینک{http://www.tabnak.ir/fa/news/152463/%D9%BE%D9%87%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF}{۱۰۰} برابر کردند، می‌نشینیم با هم «بیویس و بات‌هد» می‌بینیم.
تا آن موقع هم، سگ‌خور. فکر می‌کنیم.
\بعدی{}
الویس،
می‌توانم قسم بخورم که ننوشته بودم صرفاً چون تایتل خوبی نداشتم.
تو هم می‌توانی من را در حال دیدن خواب‌های رادیکال تصور کنی.
[راستی الویس، کسانی که قسم دروغ بخورند سنگ می‌شوند یا صاعقه‌زده؟]