امام خمینی
حدوداً سی ساله است. البته اگر ریشهایش را از ته بزند به بیست و شش سال هم میرسد. پالتوی خاکستری و کفشهای جیر قهوهای پوشیده و یک کیف سیاه رمزدار (با رمز ۰۰۰) در دستش است.
موهایش را شانه زده. موهایی که خط حرکت شانه رویشان مانده باشد، حس مواجهه با یک مسواک-زنندهی حرفهای را برایم القاء میکنند. از همین کسانی که از وقتی فهمیدهاند مسواک زدن برای سلامتی دندانها لازم است، حتی یک روز هم ترکش نکردهاند. حتی اگر از خوابی پریده باشند که خیلی به واقعیت نزدیک بوده. حتی اگر تصمیم گرفته باشند خوابشان را به واقعیت تبدیل کنند.
حسن آباد
من آدم مرتبی نیستم. به هیچوجه. مثلاً تا وقتی که نخواهم از خانه بیرون بروم، تنها عاملی که شکل موهایم را بهم میزند، دست چپم است که لا-به-لای موهایم میپیچد و گهگاه دو-سه تاری از بینشان میکند.
حتی خوابهایم هم نامرتبند. در واقع، همانقدر که من به خواب نیاز دارم، خواب هم برای دیدهشدن به من نیاز دارد. یک رابطهی دو-طرفه، که هر دو طرف گاهی ناز میکنند. گاهی خواب سراغ من نمیآید، گاهی من سراغ خواب نمیروم.
دانشگاه امام علی
لبخند ثابتی روی لبهایش است. قیافهاش به خبرِ-خوش-شنیدهها نمیخورد. لبخندش بیشتر شبیه خندههای «بخند تا دنیا به روت بخنده» است. هیچوقت نتوانستم یکی از این لبخندها را جعل کنم، در بهترین حالت بعد از دو-سه ثانیه گوشهی لبهایم شروع به لرزش میکند و وقتی تصور میکنم که از بیرون چه قیافهای پیدا کردهام، یک لبخند خیلی معمولی میزنم و همه چیز تمام میشود. عقدهی من برای \چبر{fake} کردن لبخندهای \چبر{passive}، خیلی با عقدهی فلانی برای روپایی زدن فرق میکند. خیلی.
میدان حر
پیاده میشود. سوار شد.
حدوداً بیست و دو-سه ساله است. روسری سیاه، کاپشن قهوهای (با کلاه بارانی خزپوش) و جین بگی سیاه پوشیده و یک کولهی مشکی [که از سر و رویش سنگین بودن میریزد] روی دوشش است.
-: نمیشینید؟
م: نه، بفرمایید.
چشمهایش را نیمهبسته نگه داشته و سرش را به شیشهی کناری تکیه داده و به جای نامعلومی زل زده. اگر ظهر بود، احتمالاً آدم خستهای حساب میشد، اما ساعت ۷:۳۰ هیچ دانشجویی اینقدر خسته نیست. ناراحت است. بغض کرده.
شهید نواب صفوی
بچه که بودم، احساس میکردم وقتی زیاد فکر میکنم موهایم بلند میشود. همانقدر هم معتقد بودم که دلیل مرگ با برقگرفتگی، تداخل ولتاژ جریان برق شهری با پالسهای مغزیست. این حماقتها، نمونههای خامی از خود-ارضائیهای ذهنی یک پسر نابالغ است، و من دوست دارم حماقتهایم هم با من بزرگ بشوند. من موهای آنها را شانه میزنم، آنها موهای من را.
آزادی
به جز ناخنهایش که مانیکور شدهاند، اثر خاصی از آرایش ندارد. و البته بوی عطری که اطرافش را پر کرده. من آنقدری عطر نمیشناسم که نوعش را بگویم، فقط میدانم که یاس نیست.
باغچهی یکی از هممحلهایها یاسهایی داشت که به آن کوچه بوی اعتیادآوری میداد. کوبیدندش. یاسها را. باغچه را. من را.
شریف
میایستد. میخواهد پیاده شود. قدمهای محکم و بلند بر میدارد و از قطار پیاده میشود. دو-سه قدم که بیشتر راه میرود، مطمئن میشوم که قدمهایش را روی زمین میکوبد. انگار میخواهد از تمام زمین انتقام بگیرد. وقتی به اندازهی کافی دور شد، یک نفر به جایش نشسته. مرد میانسالیست که پسر کوچکش را هم رو پاهایش نشانده.
پسرش حداکثر ۴-ساله است. به احتمال خوبی خودش در انتخاب و حتی پوشیدن لباسهایش نقشی نداشته، پس توصیفشان به درک شخصیتش هیچ کمکی نمیکند. مثلاً مهم نیست که بگویم که ژاکت قرمز پوشاندهشده و کلاه زرد منگولهداری هم به سرش رفته بود.
طرشت
پسرک با کلمات آرام و شمردهشمرده از پدرش میپرسد: «بابا، در چطور باز میشه؟»
-: «آقای راننده یه دکمه میزنه، در باز میشه.»
-: «بابا دکمهش چه رنگیه؟»
-: «نمیدونم بابایی، نمیدونم… احتمالاً قرمزه.»
و پسرش با قاطعیت هرچهتمامتر میگوید: «سیاهه»
صادقیه
تمام شده. احتمالاً اولین باریست که خوشحال نیستم از رسیدن به این ایستگاه لعنتی.
دوست دارم به سؤال پسرک («بابا، قطار همیشه جلو میره؟») جواب بدهم. دوست دارم بگویم که: «نه اپونیو. آدمها مغرورند. هر سمتی که خودشان بروند میشود جلو.»
دوست دارم «شازده کوچولو» را از کیفم در بیاورم و بدهم به پدرش تا یک روز آن را به پسرش بدهد.
دوست دارم بداند که اسمش برای من اپونیو شده.