…and a missing excerpt, from a lovely guy/lad named Vlad/Luna

حافظه‌ی من خیلی ساده تحریک می‌شود. یک «گذار» ساده می‌تواند \لینک{http://landofsun.blogfa.com/post-392.aspx}{همان‌}ها را یادآوری کند.
\نقل{اصلاً دنیا محل گذر است. گذر پامنار، گذر قلی، گذر لوطی‌صالح، گذر کریم‌رود، گذر پوست [همان که گذرش به دباغ‌خانه می‌افتد]، گذر هفت‌کور… زندگی گذر هفت‌کور است.}{}
و «لعنت» پاک‌ترین فحش‌ی‌ست که حق مطلب را ادا می‌کند. لعنت به «گذر»ها.
\بعدی{}
یک مدت که حرف نزدید (هر چقدر هم حس کردید حرف برای گفتن دارید) قبل از شروع، مکث کنید. نقل قول کنید.
و گر نه چشمه‌ی تمام حرف‌های نزده‌تان بعد از گفتن \چبر{Long Time No See} خشک خواهد شد. تحقیر می‌شوید.
برای \لینک{sing://show.php?id=f978099038122ef1096c92235fc39d1f}{شنیدن} (\لینک{http://www.metacafe.com/watch/sy-276484949/christina_aguilera_hurt_official_music_video/}{دیدن}) و خواندن اما همیشه باید وقت گذاشت:
همان، همان، همان، همان، همان.
پ.ن. و Hurt/../FitterHappier برای کسانی که هنوز برای فکر کردن وقت می‌گذارند.
\بعدی{}
«قصه‌ی من هنوز خیلی طولانی‌ست،» بائودولینو گفت. «به هر حال همراه شما خواه‌م بود. من این‌جا، در کنستانتیناپل، کار دیگری نه‌دارم، و هر گوشه‌ای خاطره‌ی زننده‌ای وول می‌خورد. عالی‌جناب نیکتاس، شما برای من تبدیل به کاغذپوستی‌ای شده‌اید که بسیاری از چیزهایی که فراموش کرده بودم را بر روی‌ش می‌نویسم، گویی دست‌م خود-به-خود به کارش ادامه می‌دهد. به نظر من، یک قصه‌گو همیشه باید کسی را داشته باشد تا بتواند داستان‌های‌ش را برای‌ش بگوید، و فقط به این طریق می‌تواند آن‌ها را برای خودش تعریف کند. یادتان هست که برای ملکه1 نامه می‌نوشتم اما او آنها را نمی‌دید؟ اگر به این حماقت دست زدم که گذاشتم دوستان‌م آنها را بخوانند، به این خاطر بود که در غیر این صورت نامه‌های‌م معنایی نداشت. و بعدها، لحظه‌ی بوسه‌ی ملکه فرا رسید که هیچ‌گاه نمی‌توانستم با کسی در مورد آن حرف بزنم، و برای سال‌ها خاطره‌ی آن را با خود داشتم. گاهی طعم شرابِ عسل می‌داد، و گاهی مزه‌ی زهر. و تنها زمانی که توانستم به شما بگویم، احساس آزادی کردم.»2


1. بئاتریس

2. “My story is still too long,” Baudolino said. “In any case, I will go with you. Here in Constantinople I’ve nothing more to do, and every corner stirs nasty memories. You have become my parchment, Master Niketas, on which I write many things that I had forgotten, as if my hand proceeded on its own. I think that one who tells stories must always have another to whom he tells them, and only thus can he tell them to himself. You remember when I wrote letters to the empress, but she didn’t see them? If I committed the foolishness of letting my friends read them, it was because otherwise my letters would have had no meaning. And later, there was that moment of the kiss with the empress—I could never tell anyone of that kiss, and I carried the memory of it inside me for years and years, sometimes savoring it as if it were your honeyed wine, and sometimes tasting a toxin in my mouth. It was only when I could tell it to you that I felt free.”