Unitation (verb.): The Unique Immitations, Immitating The Uniques

آهسته، ممکن است در گوش تو حرف بزند.
آهسته، ممکن است برای او لالایی بخواند.
آهسته، به من می‌خندد اما.

تو ممکن است آهسته جواب بدهی.
او ممکن است آهسته بخوابد.
من اما، آهسته می‌خندم. (و اسمش را می‌گذارم \چبر{“smile back”})

باید کمتر بحث کنیم و وقت بیشتری را با آهسته بگذارنیم.
با آهسته قدم بزنیم،
با آهسته فکر کنیم،
با آهسته تنهایمان بگذارند،
و با آهسته بخندیم.
\بعدی{}
سامونا، اگر فردا من رو توی مترو، روی صندلی پارک، یا کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی دیدی، در حالی که یه لبخند \چبر{passive} روی لب‌هام بود، هیچ فکری نکن.
شاید داشتم به رنگ‌های مختلف فکر می‌کردم، به ده دقیقه‌ی اول امتحان، یا اولین آدامس اکا-لیپ-توس حتی.
\بعدی{}
گم کرده‌ام. بهانه‌ام را.
مادرم معتقد بود [شاید او هم مثل من عوض شده باشد. شاید دیگر معتقد نباشد] که وقتی چیزی را گم می‌کنم باید ببینم آخرین بار کجا دیدم‌ش.
آخرین بار. آخرین اتفاق مهیج، همان صدای بیپ‌بیپ بعد از ویبره بود.
معتقد بود که ویبره‌ی موبایلش صدا هم می‌دهد. یکی از همین اطرافیان روزمره می‌گفت.
من از روزمرگی لذت نمی‌برم. اما یک چیزی مثل: «یک غروب جمعه. همسرت لم داده کنار لپ‌تاپ‌ش و وظیفه‌ی گاسیپیست‌ی‌ش را به شیوه‌ی مدرن‌تری به نحو احسنت انجام می‌دهد. (تمام کامنت‌ها را لایک می‌زند و جواب تک‌تک‌شان را می‌دهد) تو معتقدی هیچ چیز جای پی‌سی‌های قدیمی را نمی‌گیرد. نشسته‌ای پشت کامپیوتر و مثل هر روز، ری‌لود می‌کنی و اگر آپدیتی بود، می‌کنی. روزمره‌ای، از \چبر{Bleeding Edge} تمام برنامه‌ها متنفری و اعتقادی به کول-بودن-بتا-یوزرها نداری…» هر من‌ی را وسوسه می‌کند.
نه یک وسوسه‌ی معمولی. یک وسوسه‌ی غیرمنتظره.
غیرمنتظره، مثل نگاه‌های دورا.
تگ نمی‌کنی؟ : دورا، غیرمنتظره، وسوسه، روزمره، مهیج، آخرین، بهانه، گم‌شده.