بخند، چون «حوصلهت رو ندارم»
بخند، چون «قراره اتفاقی بیفته؟»
بخند، چون «هنوز دوست دارم بدونم»
بخند، چون من باید بخندم.
\بعدی{}
دلم برای من قدیمی تنگ شده.
از همان منهای ایزیلیاینترستد. از همانهایی که وبلاگ فلانی و فلانی را چک میکرد و احساس میکرد خیلی باهوش است که کلکهای اینیکی را فهمیده و به آنیکی گفته.
از همان دلنازکها. از همان منهایی که وقتی مغرور و غیر اجتماعی خطاب میشد، بغض میکرد و به فکر فرو میرفت.
از همان خود-مفید-بینها. از همان منهایی که وقتی چیزی یاد میگرفت به دیگران هم یاد میداد.
دلم برای همهیشان تنگ شده، اما حاضر نیستم حتی لحظهای منِ قدیمی باشم.
تجربه، بیزاری.
یادشان بخیر، اما به وقتشان.
\بعدی{}
بخند،
بخند به تنهاییهای من،
بخند به عقبماندگیهای قبل-از-۸-صبح،
بخند به تکرار تاریخ،
بخند تا من فرم پر کنم، برای رزرو برفهای امسال.
تو بخند و من دعا میکنم تا زمستان پربرفی داشته باشیم.
\بعدی{}
از مناسبتینویسها بیزارم.
بیزار که نه، اوضاع مزاجیم را بهم میریزند.
از آینده بنویسید. نمیتوانید؟ از گذشته بنویسید.
\بعدی{}
تو با برفهایت بازی کنی، من با تفکرات خندهآور.
من از نهبودنم لذت میبرم، تو از بودنت.
تو به هر چیزی که دوست داشتی بخند. من به تو.
دلتنگی من برای قدیم، فرق زیادی با دلتنگی برای newb-log قدیمیم ندارد.
و لبخندها مهم نیستند، گریههایش هستند که [هر چقدر هم مصنوعی باشند] بدجور روی اعصابم پیادهروی میکنند.
و من سخت نفس میکشم. سختتر از ایگور حتی.■