LTNS: Long Time No See, Let The Nympho *uck

دیشب است. دقیق‌تر، صبح دی‌شب.
ملونی روی نقاط سابقاً-حساس من دست می‌گذارد. لابد می‌خواهد تیر بکشم.
و من فقط لبخند می‌زنم. یک لبخند حرفه‌ای به معنا و اعتبار \چبر{“So what?”}
نمی‌داند که من روزی چند بار چند برابر این حرف‌ها را با خودم مرور می‌کنم.
نمی‌داند که من در روز به جای غذا خوردن تغییر می‌کنم.
فشار می‌دهد و منتظر واکنش است و من هنوز لبخند می‌زنم.
احساس می‌کنم از این همه تغییر [به نظر خودش] یک‌شبه تعجب کرده،
و من مجبورم بحث را عوض کنم تا بیشتر از این شک نکند.
او هم مثل همیشه به ادای «البته از حق نگذریم»هایش می‌پردازد.
و ذهن [مغرور] من از قدرت خارق‌العاده‌اش در تزریق حقیقت به دیگران به وجد آمده.
پ.ن. مطمئنم که یک روز خود-ارضایی‌های ذهنی‌م درد سر ساز خواهد شد.
\بعدی{}
وقتی از کسی متنفرم،
حتی اگر سلامش کنم،
حتی اگر خوش و بش کنیم،
و حتی اگر در یک ربع تمام Small Talk-هایی که یادم داده‌اند [و من هنوز یاد نگرفته‌ام] را برایش استفراغ کنم،
هنوز هم متنفرم.