تئودورا،
شب، آخرین ساعتهاییست که میتوانی زندگی کنی.
بهترین وقت برای گوش کردن به قژقژهای رواننویس.
بوی چمن میدهد. خیس شده [و احتمالا یخ زده]
خاک. سرمایش را حس میکنی.
و حس نیاز به یک کاراکتر مجازی،
که رأس ۲۲ بیدار شود و با من زندگی کند.
یکی از همین سیاهی لشکرها،
که از تمام روزهای سراسر روزمرگی من،
فقط شبهایش را ببیند.
اضافه کن: «\لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/Past_life_regression}{مرور کنید}، اما هم نزنید.»