all those Sense-Making Sh*ts

فرزانه می‌گفت: «تا جایی که من میدونم بغض دوتا معنی داره! یکی همون که توی گلو میشینه و هر لحظه امکان ترکیدنش وجود داره و مطمئنی که شب، درست وقتی همه خوابن می ترکه و اینو فقط تو میدونی و شب. یکی هم بغضی که اونم تو گلوته ولی نمی ترکه بلکه میره تو دستات و با همه ی وجود بالشت رو چنگ میزنه.»

باور کن هیچ اشکالی نداره اگه [بعضی وقت‌ها] بی‌خیال‌تر، حراف‌تر و یه کم داف‌تر باشیم.