میلرزید و با عشق سایه میساخت. سرد نبود و به زندگی ادامه میداد. یادش میآمد و در این میان جرقه میزد. کبریتی روشنش نکرده بود و تصمیم نداشت خاموش شود.
دیروز خاموش شد، به زور.
روی بقایایش خاکستر میریزم. و برایش لالایی میخوانم.
میلرزید و با عشق سایه میساخت. سرد نبود و به زندگی ادامه میداد. یادش میآمد و در این میان جرقه میزد. کبریتی روشنش نکرده بود و تصمیم نداشت خاموش شود.
دیروز خاموش شد، به زور.
روی بقایایش خاکستر میریزم. و برایش لالایی میخوانم.